بـــــــوســـــــــه
داد میزد گـریـــه می کرد. میخواهم صورت برادرم را بـــبوسم..
اجازه نمی دادند....
یکی گفـت: خواهـرش است مگر چه اشکــالـی دارد؟ بگذارید بــرادرش را بــبوسد.
گفتند: شما اصرار نکنید ... نمی شود...
این شــهــیــد سر ندارد....
برای شادی روج شهدا صلوات

نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
ساعت 20:18 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
سهم شما فقط یک گناه
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
ساعت 19:50 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
اهمیت انتخابات مجلس در کلام رهبر معظم انقلاب

حضور در انتخابات یکى از مستحکمترین وسیلههایى است که این ملت مىتواند آن را مثل یک زره پولادین در مقابل خود و در مقابل حمله دشمنان و سوءنیّت و بد دلىِ مستکبران و دخالتکنندگان نگه دارد.
آنچه که در ادامه میخوانید گزیدهای از بیانات رهبر انقلاب اسلامی پیرامون اهمیت انتخابات مجلس شورای اسلامی و تبیین جایگاه مجلس در نظام اسلامی است.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه ششم اسفند 1390
ساعت 17:49 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت
انتخابات نزدیکه...
انتخابات نزديك است؛حواسمان راجمع كنيم وبه آدمهاي پرمشغله بي دغدغه راي ندهيم.

نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه ششم اسفند 1390
ساعت 17:44 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
بایدها ونباید های انتخابات در کلام امام خمینی(ره)

نظام اسلامي ايران كه با سقوط رژيم ديكتاتوري و استبدادي پهلوي در سال ۱۳۵۷ به پيروزي رسيد با شعار محوري « استقلال ـ آزادي ـ جمهوري اسلامي » به سوي تحقق آن حركت خود را آغاز نمود.
بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني (ره ) همواره در پيامها و سخنراني ها در برابر نظام سلطنتي بر حكومتي تاكيد داشت كه بر احكام اسلام و راي مردم بنيان گذارده شده باشد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه ششم اسفند 1390
ساعت 17:38 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت
منشور رهبری در خصوص انتخابات
خدا با شماست، خدابا شماست. «من کان للَّه کان اللَّه له»؛ وقتی ملت در راه خدا حرکت میکند، خدا به او کمک میکند، سنتهای الهی به او کمک میکنند.دلهای مردم دست خداست. این عزم و ارادههای راسخ، مصنوع ید قدرت الهی است و انشاءاللَّه خدای متعال در این انتخابات هم به این مردم کمک خواهد کرد.
انشاءاللَّه انتخابات مجلس نهم پر شور، با احساس، با بصیرت، با حضور فراوان مردم انجام خواهد گرفت تا به توفیق الهی مجلس خوبی نصیب مردم بشود. نمایندگان خوبی انشاءاللَّه به انتخاب شما مردم بیایند و وارد این میدان کار بشوند، وارد این میدان خدمت بشوند.
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه ششم اسفند 1390
ساعت 17:31 موضوع ولایت فقیه |
لینک ثابت
آغاز ولایت امام زمان(عج)
ای بهترین همیشه و ای همیشه بهترین !

دلم را آذین بسته ام برای آمدنت ؛ برای توکه همراه سپیده می آیی و هزاران چشم منتظر ؛
آمدنت را لحظه می شمارند .
آذین بسته ام برای تو که مسافر صبحی و طلسم تاریکی این شب ها
به دست تو می شکند .....
اما این کوچه ها بهانه ایست که آمدن تو را نوید می دهد . ظهوری روشن تر از خورشید
و حضوری با عدالت پاینده .
آری ...
آنچه احساس ما را از تهی بودن نجات می دهد انتظار است . آنچه عشق را معنا
می بخشد و اوج و کشش لحظه های زندگی است انتظار است . آنچه صبوری را
معنا می دهد انتظار است و آنچه انتظار را شیرین می سازدامیدواری به دستی است
که می آید و زخم های آدمی را مرهمی می شود .
آنکه می آید دستی مسیحایی و معجزه گر دارد و انچه او از ما می خواهد انتظاری
عاشقانه است آنکه می آید ضربان تک تک قلب ما را می شناسد و کدام عاشقی است
که نترسد ازاین که رازش برملا شود ....
جهان عشق ؛ جهان انتظار است و عشق ؛ انتظار را معنا می کند و نشانه عاشقی
لرزیدن دل و دست است و چه کسی وقتی نام او می آید دست و دلش نمی لرزد و با
عشق از جا بر نمی خیزد ؟
ما را از کودکی آموخته اند به نام او از جا برخیزیم ؛ برخواستنی نشات گرفته از احترام .
اما وقتی عاشقی آموختیم به احترام عشق که همانا نام اوست از جا برخاستیم .
معجزه گر بزرگ در راه است ؛ معجزه گری که دستش را سبد تهی از نان ما می برد و
سبد لبریز از نان می شود ؛ نانی آمیخته به عشق و عدالت .
خدایا این انتظار عاشقانه را از ما دریغ مکن ....
همه هستی ام را که ذره ای از لطف بی نهایت اوست ؛ خاک قدمت کردم ؛ شاید بیایی
و نفسی بر این خاک تیره پای عنایت گذاری . انگاه است که چشمان همیشه
منتظر نرگس ؛ توتیایی خواهد یافت که جهانی را روشنایی بخشد و
قافله هستی را راه نماید .
ای مهربان ترین ! ببین که از اشک ؛ سرشارم ؛ ببین که مرغ دلم در آسمان آرزوها
چگونه بال و پر می زند ؛
ببین که دستان نیازمند جز در آستان تو اجابت را نمی یابد . پس بیا و شب های تنهایی
دلم را که در هر گوشه آن هزار یلدا خفته است ؛ ستاره باران کن .
ای جان جانان ! از فیض نگاه توست که عشق در خانه قلبمان می تپد و رود زندگی
در رگ های عمر جاری است .
ای سرخ ترین سپیده ! مهر خونین چشمانمان در انتظار صبح صادق دیدار توست که
هر بامداد سر بر می کند ؛
تا شاید در این بی نهایت اندوه ؛ نشانی از تو بجوید که بی تو راه گم کردگانیم در این حیرت .
در رویایی ترین شب های دل ؛ نام تو آذین تنهایی های بی پایان ماست . ای بهترین
همیشه و ای همیشه بهترین !
انجماد ذهن خسته من ؛ شعاعی از تو را می خواهد تا زمستان زندگی را از
طراوت بهار تو لبریز کند .
ای تمام زیبایی ! عشق تنها با تو معنا می شود و دلدادگی ؛ کودک نو آموز دبستان کوی توست .
اگر هنوز آیین مهر ورزی غبار خاموشی نگرفته است ؛ چون مهر رخ تو بر آیینه ها می تابد .
اگر هنوز امیدی است ؛ چون گرمای نفس تو چون نسیم بهاری جان می بخشد و
شکوفایی می آورد .
تو جانی و همه خوبی های عالم کالبد .
توبهاری و همه فضیلت ها ؛ چون شاخه های تو در تو ؛ تو را انتظار می کشند .
نوشته شده توسط سهیل احمدی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
ساعت 12:31 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
مراحل توبه
بنابه درخواست یکی از دوستان این لینک قرار داده شده است ، باشدکه مورد استفاده و عاقبت به خیری همه ما گردد.
مراحل توبه از دیدگاه امیرالمومنین(ع)
توبه در زبان عربی به معنی بازگشت است و در اصطلاحات اسلامی به معنی بازگشت به سوی خدا.
فرد گناهکار با هر گناهی که مرتکب میشود، خود را از خداوند دورتر میکند و تنها به وسیلهی توبه است که میتواند به سوی خداوند بازگردد.
خداوند متعال که نسبت به تمام بندگانش مهربان است، در ِ توبه را به روی هیچ کس نبسته است و همواره پذیرای انسانهایی است که قصد بازگشت به سویش را دارند.
بنابراین، انسانها کافی است تصمیم بگیرند و همت کنند تا خود را از گرداب هلاکتبخش گناه و نافرمانی پروردگار برهانند.
توبه صرفا بیان کلماتی که بیانگر پشیمانی و اظهار ندامت باشند نیست. این کلمات، مرحله ابتدایی و نمادی از حقیقت توبه هستند. روح توبه و حقیقت آن، عمل و اقدام جدی برای بازگشت به سوی خداست. اگر کسی بخواهد به طور جدی توبه کند، باید شرایط ضروری و لازم آن را مراعات کند، و الا راه به جایی نخواهد برد.
آیات و روایات زیادی در زمینه توبه حقیقی و راستین وجود دارد که به عنوان نمونه، به یک مورد اشاره میشود:
شخصی در پیشگاه امیرالمؤمنین علی علیه السلام گفت:«استغفرالله.» (از خداوند طلب آمرزش می کنم)
امام با شنیدن این جمله خشمگین شد و به او فرمود:« مادرت به سوگت بنشیند. آیا میفهمی که استغفار چیست؟ استغفار، مقام بلندمرتبگان است. این جملهای که گفتی چند کلمه است، اما استغفار حقیقی شش معنی و مرحله دارد:
نخست پشیمانی از گذشته؛ دوم تصمیم بر ترک همیشگی گناه در آینده؛ سوم اینکه حقوقی را که از مردم ضایع کرده ای به آنها باز گردانی، به طوری که هنگام ملاقات پرورگار، حقی بر تو نباشد؛ چهارم این که هر واجبی را که ترک کردهای به جای آوری (قضا کنی)؛ پنجم آنکه گوشتهایی که بر اثر اعمال حرام بر بدنت رشد کرده، با اندوه بر گناه، آب کنی تا چیزی از آن باقی نماند و گوشت تازه به جای آن بروید؛ و ششم آنکه به همان اندازه که شیرینی معصیت و گناه را چشیدی، سختی و زحمت طاعت را نیز بچشی.
پس از انجام همه این مراحل است که باید بگویی استغفرالله »
منابع:
نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 417.
نوشته شده توسط سهیل احمدی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
ساعت 12:12 موضوع مقالات |
لینک ثابت
عشق بازی هم حسینی اش خوبه
|
بیاییم با خدا رفاقت کنیم. لااقل همان اندازه که برای رفیق و دوست خود مایه میگذاریم، برای خدا هم ارزش قایل شویم
خیلی از ما دم از خدا و خداخواهی می زنیم ،تا اوضاع بر وفق مرادمان است مدام زیر لب زمزمه می کنیم که : خدایا من تو را خیلی دوست دارم خدایا شکرت و ...جوری رفتار می کنیم که گویی حاضریم جان خود را هم برای خدای خوبمان بدهیم مثلا از جایی که فکرش را نمی کردیم پولی به دستمان رسیده که می توانیم کلی از مشکلاتمان را با آن پول حل کنیم و حتی زیاده از حد انتظارمان هم برای خودمان باقی می ماند که شروع می کنیم به خیالبافی که الان با این پول چنین می کنم و چنان می کنم،خدا وکیلی نه در مقام عمل در همان عالم خیال چه میزانش را کنار میگذاریم که در راه خدا خرج کنیم ؟ صدقه دهیم و یا دست دردمندی را بگیریم ؟یا هیچ و یا ناچیزش را ما برای امور خیر کنار می گذاریم ما با همه نداریمان نسبت به خداوند بی نیاز مطلق بخل روا می داریم و بعد هم دم میزنیم که عاشق خدا هستیم .
عشق و عاشقی به لاف و گزاف نیست مرد عمل می خواهد که از دلبستگی ها و عزیزان دل بر کند و بی مهابا فدای معشوق کند خوب است که ما به خداوند خود ابراز محبتمان را بکنیم ولی دروغ نگوییم ما لاف عشق می زنیم ،این کار کی کنیم؟
امام حسین (علیه السلام) از همه چیز خود برای خدا گذشت. هیچ چیزی برای خود باقی نگذاشت. به راستی فانی فی الله بود. به امام میگفتند که اگر بروی، آبرو، مال، دوست، زن، بچه و جانت را از دست میدهی. گفت: میدانم، ولی با کسی معامله کردهام که ارزش اینها را دارد
عشق بازی کار حسین(علیه السلام)است و بس
عشقبازی كار هر شیاد نیست این شكارِ دام هر صیاد نیست
عشق از معشوقه اوّل سر زند تا به عاشق جلوه دیگر كند
تا به حدّی بگذرد هستی ازو سر زند صد شورش و مستی ازو
طالب این مُدّعَی خواهی اگر بر حسین و كربلایش كن نظر
روز عاشورا شه دنیای عشق كرد رو به جانب سلطان عشق
بارالها این سرم این پیكرم این علمدار رشید این أكبرم
این سُكینه این رقیه این رباب این تنِ عریان میان آفتاب
این من و این ذكر یا رب یا ربم این من و این نالههای زینبم
پس خطاب آمد زحقّ كایشاهعشق ای حسین ای یكّهتاز راه عشق
گر تو بر ما عاشقی ای محترم پرده برچین من ز تو عاشقترم
هرچه از دست دادهای در راه ما مرحبا صد مرحبا خود هم بیا
خود بیا كه میكشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو
خود بیا كه من خریدار توام مشتری بر جنس بازار توام
لیک خود تنها میا در بزم یار خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بود در بزم یاران بلبلی خاصه در منقار او باشد گلی
خود تو بلبل، گل علی أصغرت زودتر بشتاب سوی داورت(2)
چقدر خوب است که انسان داراییها و اموال خود را نیز از خود نداند و اموال او برای جهاد در راه خدا باشد. برخی از انسانها مال حلالی دارند و مال آنها برای اجتماع مفید است؛ امّا برخی دیگر، هیچ نفعی به دیگران نمیرسانند و با مال خود در راه خدا جهاد نمیکنند. دلبستگی و وابستگی به مال، یکی از موانع مهم توجّه به خود و خودشناسی است
بیاییم با خدا رفاقت کنیم. لااقل همان اندازه که برای رفیق و دوست خود مایه میگذاریم، برای خدا هم ارزش قایل شویم. آن وقت متوجه خواهیم شد که باید همه چیز را کنار بگذاریم و به کسی دل ببندیم که او، همه چیز است. امام حسین (علیه السلام) از هم چیز خود برای خدا گذشت. هیچ چیزی برای خود باقی نگذاشت. به راستی فانی فی الله بود. به امام میگفتند که اگر بروی، آبرو، مال، دوست، زن، بچه و جانت را از دست میدهی. گفت: میدانم، ولی با کسی معامله کردهام که ارزش اینها را دارد.
«یا أیها الَّذینَ آمَنوُا هَلْ اَدُلُّکُمْ علی تِجارَهٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذابٍ ألیمٍ تِوْمِنونَ بِاللهِ وَ رَسوُلِهِ وَ تُجاهِدونَ فی سبیلِ اللهِ بِأمْوالِکُمْ وَ أّنْفُسِکُمْ ذلُکُمْ خَیرٌ لَکُمْ إنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را بر تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک میرهاند؟ به خدا و فرستادهی او بگروید و در راه خدا با مال و جانتان جهاد کنید. این گذشت و فداکاری - اگر بدانید- برای شما بهتر است.
چقدر خوب است که انسان داراییها و اموال خود را نیز از خود نداند و اموال او برای جهاد در راه خدا باشد. برخی از انسانها مال حلالی دارند و مال آنها برای اجتماع مفید است؛ امّا برخی دیگر، هیچ نفعی به دیگران نمیرسانند و با مال خود در راه خدا جهاد نمیکنند. دلبستگی و وابستگی به مال، یکی از موانع مهم توجّه به خود و خودشناسی است. بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا غم دوری کربلا را با دیگر عاشقان کربلای ارباب ، شریک شوید و بگویید آنچه در قلبتان میگذرد...

|
|
|
|
| |
|
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه هجدهم دی 1390
ساعت 12:49 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
وظایف دانشجویان از نگاه امام خمینی(ره)

رسالتی که دانشگاه در جهت اعتلای جامعه و سرنوشت یک کشور و ملت دارد بر هیچ کس پوشیده نیست. این نقش آفرینی تا آنجا دارای اهمیت است که بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران، حضرت امام خمینی(ره) سالها پیش از به پیروزی رسیدن انقلاب یعنی در همان سالهای اولیه آغاز نهضت اسلامی(در دهه اول 1340) و در پی فرمان تشکیل دانشگاه اسلامی از سوی رژیم منحوس پهلوی با موضع گیری قاطع و آشکار و تشبیه تاسیس این دانشگاه به قرآن سر نیزه کردن در برابر امیر المومنین(ع)، از ماهیت مزورانه این اقدام پرده برداشتند. ایشان دانشجو را عنصری تاثیر گذار در حیات سیاسی یک جامعه قلمداد می کردند و اساسی ترین نقش دانشجویان را ایجاد تحولات در عرصه سیاسی یک کشور می دانستند. از همین روی پیوسته آنها را به مبارزه علیه نظام حاکم تشویق کرده و تلاش برای پیشبرد نهضت اسلامی و کمک به مردم در ایجاد تحول و افشای نقشه های استعمار و دشمنان داخلی و خارجی را از اهم وظایف دانشجویان برمی شمردند.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سهیل احمدی در سه شنبه هجدهم مرداد 1390
ساعت 18:35 موضوع مقالات |
لینک ثابت
كاريكاتور...
به پيشنهاد يكي از خوانندگان گرامي عكس هاي مربوط به بخش "حضرات آيات فرهنگي" برداشته و اين كاريكاتور ها جايگزين مي شوند .
باشد كه عبرت بگيريم...



نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه نهم خرداد 1390
ساعت 11:36 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
داستان من وخدا...
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه هشتم خرداد 1390
ساعت 12:1 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
آه ای شهادت العجل...

یا حبیب قلوب الصادقین...
سالهاست که دنبال تو میگردم..
شاید پیدایت کنم...
همه ی گلزارهای شهیدان را گشته ام...
بالای همه ی تپه هایی که چراغ و گنبد دارد را گشته ام...
حتی به پارک نهج البلاغه آمدم...
دیدم قبر دوستت را که به خواب مادرش آمده بود...
دیگر خسته شده ام...
روی همه ی قبرهایی که من میگردم نوشته گمنام...
فکر میکردم فقط بچه ها گم می شوند...
نمیدانستم انسان های بزرگ هم گاهی ...
کجایی؟
چقدر طول کشید این قایم باشک آخری ات...
این سال ها که نبودی دلم خوش بود به لبخندت..
لبخندی که توی عکس کهنه و قدیمی ات داری...
اما کاش لبخندت آپ دیت نشود...
که من طاقت دیدن گریه هایت را ندارم...
و طاقت ناله و ندبه ات را...
دیروز همه ی بنر هایی که برای ترویج حجاب زده بودیم پاره کردند...
این را هم به دردهایت اضافه کن...
بیا و مرا هم با خودت ببر...
مرا هم با خودت گم کن...

...
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
ساعت 17:37 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
چقدرنیستیم...
می خوانیم: «غیبت» و گمان می کنیم تو غایبی.
بی آنکه تأملّی در لحظه های حضور تو کنیم و لحظه های حضور خودمان...
بی آنکه ببینیم دست تو را میان بیداری های جهان،
بی آنکه ببینیم رد پای تو را در قلب هدایت شدگان،
بی آنکه ببینیم حمایت تو را از شیعیان بی نام و نشان،
بی آنکه ببینیم چهره ی تو را در چشم مشرّف شدگان،
بی آنکه ببینیم استجابت دستهای دعا را
تو را غایب می دانیم و
نمی پرسیم خود چه کرده ایم؟
می خوانیم: «کبری» و معنا می کنیم: طولانی
و نمی دانیم «غیبت کبری» که از آن ماست،
یعنی: «چقدر نیستیم!»
چقدر در ندبه های صبح های غریبانه ی جمعه نیستیم.
چقدر پای قول و قرارهایمان نیستیم.
چقدر در غم های تو شریک نیستیم.
چقدر منتظر تو نیستیم.
چقدر وقت عمل که می رسد، نیستیم!
می خوانیم: «کبری» و نمی دانیم
عظمت غمهای تو را
در این غیبت طولانی...
می خوانیم: «منتظر» و تعبیر می کنیم به انفعال،
به دست روی دست گذاشتن،
به نشستن،
به خیره ماندن به جاده،
بی آنکه شوری باشد و عشقی!
ما،
در غیبت کبرای تو منتظر نیستیم،
پس کی ظهور می کنیم؟
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
ساعت 17:36 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
حضرات آیات فرهنگی، لطفا بیدار شوید!
این روزها بد حجابی یکی از معضلات اساسی فرهنگی جامعه است.مسئولان فرهنگی کشور پس از یک دهه خواب غفلت، ناگهان خود را در برابر موجی از بد حجابی و در بعضی نقاط تهران بی حجابی و گاها فساد جنسی علنی در سطح شهر مواجه دیدند.
حتی تذکرات جدی مقام معظم رهبری هم در چندین سخنرانی نتوانست خواب سنگین غفلت را از چشمان فرهنگی مسئولان دور کند و امروز متاسفانه شاهد برخورد قهری با معضل بد حجابی هستیم.آیت الله جوادی آملی در جایی فرمودند ریشه بد حجابی جهالت است.
سوالی که باید از سران فرهنگی نظام پرسید این است که آیا فردی که جاهل است و تفاوت بین خوب و بد را نمی داند می توان با جریمه های میلیونی مجازات کرد.باید به فرد جاهل فهماند. آموزش داد و آموخت که چرا اسلام می گوید حجاب خوب است و بی حجابی بد؟به عقیده نگارنده چرایی حجاب مهمتر است از اصل حجاب.
متاسفانه با نزدیک شدن فصل تابستان و گرمای هوا در پایتخت و دیگر شهرهای کشور صحنه های بسیار زننده ای از بی حجابی زنان و دختران می بینیم که جای هیچ دفاعی را برای مدعیان فرهنگی کشور باقی نمی گذارد.به عقیده نگارنده از زمانی که در سینما و فیلم های تلویزیونی، سرایدار خانه همان خانم «چادری» به نمایش گذاشته شد و «خانم» خانه، همان خانم «مانتویی» با هفتاد قلم آرایش. ما به دختران و زنان جامعه آموختیم که اگر چادر بر سر داشته باشی و در دبیرستان ظاهر شوی به واسطه فیلم شب قبل، انگشت اتهام دوستن به سویت دراز می شود که تو خدمتکار من هستی و من که زیبایی جسمم را به نمایش عمومی گذاشته ام، ارباب تو.
از زمانی که گدایان در سریال ها، چادری شده اند و متمولین و ثروتمندان خانم های «های کلاس»ی هستند که نماد مترقی بودنشان مانتویی بودن و مشخص شدن چند تار موی است، دیگر دختر نوجوان دوره دبیرستانی برای اینکه در کنار خیابان سکه کف دستش نگذارند فرار می کند از چادر.
اگر فرض کنیم اتوبان فرهنگی حجاب دو سر داشته باشد؛ شرق و غرب. شرق را نماد حجاب اسلامی و غرب را نماد بی حجابی اروپایی بنامیم متاسفانه سردمداران فرهنگی جمهوری اسلامی در چند ساله اخیر با سرعت غیر مجاز در لاین شرق به غرب در حرکتند و روز به روز از فرهنگ اسلامی دورتر و دورتر می شوند.
گواه این سخن نگارنده جهت دهی سینماها، صدا و سیما (تلویزیون: وضعیت گاهاً اسف بار بازیگران سریالهای تلویزونی و رادیو: سخنان هجو و لودگی که بعضا از مجری های زحمتکش این صنف به گوش می خورد)، بعضا اساتید دانشگاه و افراد تحصیلکرده و ... می باشد.
از سوی دیگر وقتی پا به عرصه خصوصی افراد مشهور جامعه می گذاریم به راحتی در می یابیم که وقتی الگو فرهنگی جوانان ما چنین افرادی باشند نباید از جوانان جامعه انتظار دیگری داشت.
به راستی جای سوال دارد در جامعه هنری چند بازیگر زن داریم که «چادر»ی باشند و یا اگر بخواهیم چادر را برابر با حجاب قرار ندهیم چند بازیگر محجبه خانم داریم که شرع اجتماع بتواند او را بعنوان یک محجبه بپذیرد.
آقایان فرهنگی تا بحال چند مقاله علمی در رابطه با «شبیخون فرهنگی» که مقام معظم رهبری سال ها پیش ما را از آن بیم داده بودند، خوانده اید؟
برای مبارزه با تهاجم فرهنگی شما چه کار کرده اید و دشمن برای ترویج آن چکارها کرده است؟
در پایان از مسئولان محترم فرهنگی تقاضامندیم به فرهنگ، فقط و فقط به چشم جذب مخاطب نگاه نکنند. تمام همّ و غمّ فرهنگی شان این نباشد که فیلمی ساخته شود و یا همایشی برگزار شود که قابل استفاده برای تمام اقشار جامعه باشد. در اینجا لازم است به آقایان فرهنگی گوشزد کنیم که حجاب موضوعی است که اتفاقا مورد نیاز همه اقشار اجتماع است. لازم به ذکر است شما حق ندارید با ترویج بی بند و باری فرهنگی پای کسانی را که دغدغه های مذهبی دارند را از محیط های فرهنگی مانند سالن های سینما و تئاتر و پارک ها و ... ببرید.
گویا آقایان فرهنگی یادشان رفته که ما برای چادر و حجاب زنانمان خون داده ایم.
حضرات آیات فرهنگی، سعی کنید به گونه ای دیپلماسی فرهنگی پیاده کنید که در «یوم الحسرت» بتوانید در چشمان صدها هزار شهید این مرز و بوم نگاه کنید. جواب دادن در محضر حضرت فاطمه زهرا(س) پیشکش!
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390
ساعت 11:51 موضوع |
لینک ثابت
خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سر کند؟
مدینه در انتظار وقوع فاجعه ای سترگ بود و پیامبر در انتظار تحقق وعده ای الهی.
او اینک در آستانه مرگ ایستاده است، کسان و بستگانس همه گرداگرد او، ملتهب و در تاب و تب.
دخت یگانه اش اما از همه بی تابتر.
افول ستاره های اشک بر آسمان گونه زهرا(س) تنها صحنه دلخراشی بود که بیش از هر چیزجان پیامبر(ص) را می آزرد.
براستی چه سخت وغم انگیزاست که کسی پاره ای از وجودش را، میوه دلش را، غرق در طوفان اشک و اه ببیند و طاقت بیاورد.
او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد.
پس باید چیزی بگوید تا خود و دختر را از این رنج جانگزا برهاند.
سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد.
به سختی سر مبارکش را به سوی فاطمه چرخاند و با اشاره چشم او را نزد خود فرا خواند.
با آستین محبت سیلاب اشک را از گوشه چشمان فاطمه سترد.
آنگاه فرمود:
- نور چشم پدر! پاره جگرم!
این همه بی قراری برای چیست؟
این گریه ها عاقبت تو را خواهد کشت.
بیش از این بر جگر سوخته پدر آتش نزن!
آیا برای چیزی گریه می کنی که از آن گریزی نیست؟
فاطمه اما در میان گریه و بغض پاسخ داد:
-پدر!چگونه چیزی را از من می خواهی که از داشتن آن ناتوانم؟!
من چگونه می توانم باری را بر دوش کشم که کوهها از برداشتن آن ناتوانند؟!
نه پدر! این را از من مخواه!
سخن که به اینجا رسید پیامبر پرده از رازی گشود که چون مرهمی تسلی بخش، دریای متلاطم جان فاطمه را به ساحل آرامش برد.
پس از آن، نگاه حاضران بود که با تعجب به هم گره می خورد.
خدایا! پیامبر مگر چه گفت که این چنین فاطمه را آرام کرد.
او مهر از سر کدام راز برگرفت که چون آبی خنک بر کویر سوزان دل فاطمه بارید؟
آری! آنچه آن روز از گلوی پیامبر بر گوش فاطمه تراوید وعده دیداری دوباره بود.
گفته بود تو زودتر از دیگران به آغوش پدر باز خواهی گشت...
... روزها از پی هم می گذشتند و فاطمه همچنان وعده پدر را انتظار می کشید.
اما بالاخره آن روز هولناک رفته رفته از راه رسید...
او اگر لب فرو می بست و به اشاره و ایمایی فلب دختر را آرام نمی ساخت بیم آن بود که مرغ روح از سینه زهرا به آسمان پر کشد.
...امروزهفتاد و پنج روز است که از آن ماجرای وفات پدر می گذرد.
بانو از صبح فرموده بود تا ندیمه اش، اسماء بنت عمیس، بسترش را بر وسط اتاق بگستراند.
فرزندانش را یکایک بوسید و برای آخرین بار موهایشان را خود آراست.
افسوس که چه زود گمان بچه ها که می پنداشتند مادر بهبود یافته است فرو ریخت.
از همه دلخراشتر لحظه وداع فاطمه با علی بود.
خدایا، علی با فقدان فاطمه چگونه سر کند؟
این همه بارمصیبت و رنج را کجا برد؟
سنگینی بار این فراق شانه های کوه علی را فرو خواهد شکست.
اما مگر کسی را یارای آن است که در برابر مشیت الهی بایستد! او قضای خویش را پیش خواهد برد.
دم دمای غروب بود که فرشته مرگ، درب خانه علی را کوبید.
و ازاین پس علی بود و تنهایی!
شب بود و یک سینه فریاد مولا بر حلقوم چاه!
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390
ساعت 11:45 موضوع مناسبت ها |
لینک ثابت
سردار دل ها...

به یاد سردار خیبر – شهید همّت
(که قلعهی خیبر وجود بسیاری را –تا همیشه- فتح کرد)
و همهی شهدا و سرداران نامدار و گمنام –از ابتدا تا کنون-
و همهی اسرا
و همهی جانبازان
و همهی آنان که در راه اعتلای حق، اخلاق و عدالت پایداری کردهاند –و میکنند-
و همهی آنان که بر موضع حقّشان –به رغم همهی فشارها و تهدیدها- ایستادگی کردهاند –و میکنند-
یادشان – تا همیشه- در قلب مردم این سرزمین زنده باد؛
و راهشان –بهرغم همهی سوء استفادهها و تبلیغات منفی- پر رهرو باد.
***بياييم همت كنيم تا مثل همت باشيم***
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390
ساعت 11:32 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت

یا حسین! این فقط اشک نبوده که در عزایت ریخته ایم. کربلا ندیده در رکابت بوده ایم. یا حسین! زمان را یارای این نیست که میان تو و یاران ندیده ات، فاصله بیاندازد. تو در دهمین روز ماه عاشورای ۶۱ قمری به شهادت رسیدی و دهه ۶۰ شمسی جنوب ایران عجب کربلایی بود. شب حنابندان، شب عاشورای رزمندگان ما بود. نادیده عاشقت بوده اند. از ازل عاشقت بوده اند. عاشقان شهادت را تو عاشق شهادت کرده بودی. بچه های گردان حبیب را یادت هست؟ شبهای عملیات، زیارت عاشورای تو را می خواندند تا تو در هنگامه وصل، در آغوش شان بگیری. لبخند هر شهید در لحظه شهادت، برای دیدن تو بود. اگر سر شهید بر سینه توست، درد چیست؟ زخم کدام است؟ تیر کجاست؟ یا حسین! ما از قوم سلمانیم؛ کار ما از مسلمانی گذشته است. ما نیز در «جزیره»، «مجنون» لیلای کربلا بوده ایم. «طلائیه»، کربلاییه بود و خیبر و بدر و کربلای چهار و پنج نیز. «هور» شعبه ای از علقمه عباس تو بود و کارون و بهمن شیر و اروند نیز. این بچه ها اغلب به نام نامی مادرت متوسل می شدند؛ نشان به نشان رمز یا زهرا. سربند یا زهرا. یا زهرا. یا زهرا. یا زهرا. جنوب، جنب کربلای تو بود. یا زهرا. دوکوهه، بخشی از خیمه تو بود. یا زهرا. خیمه تو بزرگ است...
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390
ساعت 17:1 موضوع شهداودفاع مقدس |
لینک ثابت
به بهانه سال جهاد اقتصادی
نحوه استحاله جهادسازندگی و روحیه جهادی در نظام اداری پس ازدهه60

رسیدن به شرایط "جهاد اقتصادی" در چارچوب های بوروکراتیک و اداری فعلی کشورمان، به آسانی ممکن نخواهد بود. بررسی تجربه سازمان منحل شده "جهاد سازندگی" و نیز نحوه استحاله نظام های اداری پس از جنگ تحمیلی یکی از مهم ترین مواردی است که بايد در آغاز سال جهاد اقتصادی مورد مطالعه و بررسی قرار بگیرد. آنچه می خوانید مقاله دکتر علی اصغر پورعزت عضو هیات علمی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران و دانشگاه امام صادق(ع) است که تاکنون از وی آثار و مقالات فراوانی در حوزه دانش مدیریت اسلامی منتشر شده است که این مقاله در شماره اول از دوره جدید ماهنامه "سوره" اندیشه منتشر شده و متن آن در اختیار رجانیوز قرار گرفت:
هنگامي که نهاد جهاد سازندگي تشکيل شد، جامعه ايران اميدوار و مشتاق، منتظر بروز تحولاتي شگرف در عرصه توليد، سازندگي، فقرزدايي و رفع محروميت بود. فعاليتهاي بسياري از حرکتهاي اجتماعي مردمنهاد (چون پيشاهنگي) که پيش از انقلاب تشکيل شده بودند، به تدريج تعطيل شده بود. البته شير و خورشيد سرخ به رسم غالب کشورهاي مسلمان، به هلال احمر تغيير نام يافت و به انجام وظايف سابق خود ادامه داد. بسيج نيز با حضور خودجوش مردمي شکل گرفت و توسعه يافت. بسياري از نيروهاي جهاد سازندگي، از اعضاي بسيج هم بودند، که با داعيه تشکيل ارتش بيست ميليوني شکل گرفته بود. جهاد به سرعت توسعه يافت و به همکاري با سازمانهاي متعدد و متنوع پرداخت. اين نهاد ابتدا به روستاها رفت و مسئوليت احياي روستاهاي رو به موت را بر عهده گرفت. از طرحهاي لولهکشي آب و برقرساني گرفته تا توسعه جادههاي خاکي، راهسازي و احداث مدرسه و حمام و درمانگاه و حتي قبرستان و غسالخانه! بدين ترتيب به تدريج تعداد زيادي از اين گونه پروژهها در چارچوب وظايف تعريف نشده جهاد سازندگي تعريف شد.
آزمون و خطاء زياد شد و ضرورت تشکيل واحدهاي فني و مهندسي و الگوسازي و کپيبرداري از پروژههاي تکميل شده افزايش يافت. با وجود اين همه آزمونها و خطاها، محصول کار جهاد شگفتانگيز بود. افرادي با کمترين انگيزهها و تقاضاهاي مادي و با بيشترين تمايل معنوي قابل تصور براي انسان قرن بيستم به ميدان آمده بودند تا طرحي نو دراندازند. تا اينکه جنگ آغاز شد! و ناگزير بخش وسيعي از نيروهاي جهادي را به کام خود کشيد. جهادگران وارد جبهه شدند و در عرصههاي گوناگون آن ايفاي نقش نمودند. از حضور در خط مقدم به مثابه رزمنده گرفته تا نيروي اطلاعاتعمليات و تخريب، و از توسعه تاسيسات پشتيباني نظير ساخت حمام و تاسيسات نظافت صحرايي گرفته تا سنگرسازي براي رزمندگان؛ که بهويژه اين تلاش آخر به حدي شجاعانه بود که جهادگران را شايسته نام «سنگرسازان بيسنگر» نمود.(صحيفه امام، جلد21، صفحه 205)
اکنون رزمندگاني که هنوز زندهاند! به خاطر دارند که چگونه جواني سيهچرده و پانزدهشانزده ساله، با جسمي تکيده و لاغر، سوار بر مرکب آهنين و غولپيکر خود با سرعتي باورنکردني به تپههاي جنوب ميپرداخت و از خاکهاي فرسوده و تفتيده، سنگرهاي قابل اعتماد ميساخت. دشمن عاجز از درک اين سطح از شجاعت، از ميان گرد و خاکي که او به سرعت بر پا ميساخت، پيشانيش را هدف قرار ميداد تا او را باز دارد، ولي بلافاصله جهادگري ديگر جاي او را ميگرفت و بدين ترتيب، تا يک خاکريز در خط اول تکميل شود، گاهي يک دسته از پاکترين جوانان کشور به شهادت ميرسيدند.
اکنون سئوال اين پژوهش اين است که جهاد چه بود؟ کجا بود؟ و چه شد؟
پژوهشي در جستجوي هويت جهاد سازندگي
در پژوهشي که در سال 1370 در آستانه ادغام وزارت جهاد سازندگي و وزارت کشاورزي انجام شد، با عده زيادي از افراد مصاحبه شد.
الف) نيروهاي اطلاعاتي جهادگر، اينها همان جهادگران باقيمانده بودند، همانها که گاهي از موسسين جهاد بودند و گاهي از همراهان اوليه آن! از ميان اين گروه گزارههاي ذيل حاصل گرديد.
* در ابتدا ما همه شبيه هم بوديم، ولي سيستم جديد همه چيز را رها کرد و به تحصيلات بها داد!
* ما قبلا به اندازه توان کار ميکرديم و به اندازه نياز حقوق ميگرفتيم، ولي اکنون بايد به اندازهاي که ديگران تشخيص ميدهند کار کنيم و به اندازهاي که آنان تعيين ميکنند حقوق بگيريم.
* ما هنگامي که شبها در تهران قدم ميزنيم، ميبينيم که غذاي اسراف شده که در يک سطل آشغال مردم شمال تهران ريخته ميشود، به حدي است که در صورت اسراف نشدن ميتوانست به راحتي يک خانواده روستايي جنوب کشور را سير نمايد. اينچنين است که بغض در گلويمان ميترکد!
ب) نيروهاي سطح رهبري و عالي، در کنار اين گونه اظهارات از نيروهاي سطح مياني و عملياتي، ديدگاه ديگري در ميان نيروهاي سطح رهبري و عالي مطرح بود:
* وضع سابق قابل ادامه نيست، ايجاد نظم و محاسبهپذيري ضروري است. بايد به طرحي انديشيد که عملکرد سابق را به شکل محاسبهپذير حفظ نمايد.
ج) بسيجيان شاغل در وزارت کشاورزي، افرادي که در وزارت کشاورزي کار ميکردند و مشتاق پيوستن به جهاد بودند، با اين دعوي که جهاد و روحيه جهادي به وزارت کشاورزي نيز تسري يابد.
د) بوروکراتهاي وزارت کشاورزي، افرادي که صادقانه کار ميکردند و دستورات را اجرا ميکردند و براي آنها تفاوتي نداشت که اين کار را به نام کدام وزارتخانه انجام دهند.
ه) بيتفاوتها، افرادي بودند که به هر حال، انگيزهاي براي کار نداشتند و خيلي مهم نبود که تحت نظر کدام وزارتخانه شاغل باشند و کار نکنند! (ر. ک. پورعزت، 1371)
حاصل آن پژوهش تاکيد بر اين مهم بود که با ادغام جهاد و وزارت کشاورزي، جهاد در يک بوروکراسي کهنسال استحاله خواهد شد؛ مگر آنکه هستههاي مستقل جهادي به صورت تعاوني تشکيل شوند و مستقل از وزارت جهاد به کار خود ادامه دهند و پروژههاي مورد نظر وزارت جهاد را با قيمت کمتر و کيفيت بهتر که مقتضي موجوديت و هويت جهادي بود، ارائه نمايند! (ر. ک. پورعزت، 1372)
جهادی که سازمان شد
پس از زلزلههاي سنگين، ساختمانهاي شهرها از هم ميگسلند و به تپههاي خاک تبديل ميشوند. پس از حضور امدادگران و نجات بازماندگان، از شهرها جز ويرانههايي باقي نميمانند و معمولا خاطرات مردم، زمينهساز و مبناي احياي آنچه بود قرار ميگيرد. براي مثال تصاوير طبس (دانشدوست، 1369) يا بم، کمک ميکنند که بتوان خاطرات اين شهرها را به ياد آورد و در موارد استثنايي، برخي از بناهاي آنها را بازسازي کرد(pourezzat & others, 2010)
جهاد پس از ادغام به سازماني تبديل شد که به سرعت به وزارت کشاورزي گذشته و وزارت جهاد کشاورزي آينده تغيير شکل مييافت. اما تصاوير جهاد سازندگي سابق در اذهان جهادگران باقيمانده وجود داشت؛ تصاويري که هنوز در دسترسند و قابل تامل! همين تصاوير نوعي تعارض شناختي براي ايشان پديد آورد. در آن زمان، هنگامي که پايان ماه ميرسيد، کيسههاي پول را ميآوردند و هر کس به اندازه نيازش برميداشت، در حالي که به اندازه توانش کار کرده بود. جالب آنکه اين مسئله، آرمان مارکس و انگلس بود که هرگز نتوانسته بودند آن را در جهان واقع تصور کنند؛ زيرا هرگز ممکن نبود که ظرفيت اين حد از خودگذشتگي با حذف ايمان به خدا ميسر گردد. پس ايشان اين مهم را حتي از باورهاي خود حذف کردند و به تلاش در حد توان و برداشت در حد مشارکت راضي شدند؛ در حالي که ادعاي نهايي آنان اين بود که از هرکس بر حسب توانش ياري گرفته شود و به هر کس بر حسب نيازش پرداخت گردد (Marx & Engels, 1888)؛ از اين رو پيروانشان به طرح اين اصل روي آوردند که از هر کس در حد توان و ياري او، استفاده شود و به هر کس در حد مساعدتش پرداخت گردد (Nell&o’Neill, 1972, 79-81).
ولي جهاد و بسيج توانسته بودند که در برههاي از زمان اينچنين باشند، يعني نيروهايشان در حد توان و بلکه فراتر از توان کار ميکردند و در حد نياز و بلکه کمتر از نياز و با قناعت بسيار مصرف ميکردند. آنچنان که عامه مردم آنان را تحقير نمايند، در حالي که ملائکه آسمان ثناگويشان باشند (ر. ک. نهج البلاغه، خطبه همام). اما با توسعه جهاد بوروکراتيک، همه آنچه فراهم شده بود از ميان رفت. البته اين سير يکشبه طي نشد، بلکه يک يا دو دهه طول کشيد تا جهاد سازندگي به سازماني غولپيکر به نام وزارت جهاد کشاورزي تبديل شود. اکنون زماني است که اکثر بنيانگذاران جهاد بازنشسته شدهاند و بسياري از جهادگران زمان جنگ نيز در آستانه بازنشستگي هستند و شايد اين آخرين فرصتي باشد که بتوان به مستندسازي حيات جهاد سازندگي پرداخت.
جهاد و آنچه که بود
جهاد در وزارت کشاورزي ادغام شد و اکنون پس از حدود دو دهه، اصليترين سازههاي هويتي خود را صرفا در ذهن جهادگران قديمي به ميراث گذاشته است و صرفا سازههاي فيزيکي آن باقي ماندهاند! اکنون ساختمانهاي مناسبتر و تجهيزات بهتري وجود دارند؛ آزمون و خطا کمتر است؛ محاسبات مهندسي دقيقترند و کارهاي ارزندهاي نيز انجام ميشود (ر. ک. حاجي احمدي، 1388، 95-77). اما اکنون اينگونه امور در وزارت راه و ترابري، وزارت بازرگاني، وزارت صنايع، وزارت بهداشت و آموزش پزشکي! و وزارت پست و تلگراف و تلفن، و وزارت دفاع نيز انجام ميشوند.
آيا واقعا ماهيت نهادي جهاد و جهادگري، به وزارت جهاد کشاورزي تسري يافت و اين دستگاه جهادگر ماند يا روحيه بوروکراتيک ايراني1 بر جهاد کشاورزي مستولي شد و اين نهاد صرفا به يک دستگاه مانند ساير دستگاهها تبديل شد (ر. ک. طالب، 1388)
پيش از اين، جهاد سازماني بود که در هر جا مشکلي وجود داشت حضور مييافت، پيش از اينکه طرحي نوشته شود يا بودجهاي تصويب شود يا خطمشياي ابلاغ گردد! در واقع جهاد صرفا مشکل را حل ميکرد و گاهي نيز البته خطا ميکرد.
پس سه منطق فعاليت در مقابل هم يا در کنار هم مطرح شدند:
الف) منطق و شيوه جهادي: کار بايد انجام شود. نميتوان منتظر تصميمگيري در مرکز ماند. بحران فقر در حال توسعه است. پس بايد کاري کرد!
ب) شيوه بوروکراتيک ايراني سنتي: درست است که بايد کاري انجام شود، ولي ابتدا بايد سنجيد که بر اساس کدام اولويت و کدام منطق و حتي کدام فلسفه! پس بهتر است ابتدا بررسي شود آيا مسالهاي وجود دارد يا خير. شايد خاستگاه اين مساله، تصور و تخيل افراد باشد. سپس بايد ابعاد مساله بررسي شود، بودجه تامين شود، و براي اجرا برنامهريزي شود تا برنامه بتواند اجرا گردد.
ج) شيوه بوروکراتيک ايراني نوين و انقلابي(نَما): همه تصميمهاي ما درست اتخاذ ميشوند و عليرغم سنگ انداختن استکبار جهاني همه هدفها حاصل ميشوند و فقط جهانخواران و منافقان کوردل نميفهمند که ما چقدر خوب کار ميکنيم و چقدر از همه دنيا بهتريم! هر چند اين گزارهها از تصوراتي خودشيفته و بلاهتآميز حکايت دارند، ولي آمارهاي موجود نيز حاکي از آنند که جهاد کشاورزي روز به روز بر بيلان عملکرد خود افزوده است و فعاليتهاي مفيد و ارزندهاي دارد. پس مساله چيست؟
بازتعريف مسئله
در مقدمه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران به طور تلويحي اشاره شده است که بوروکراسي، دستگاه اداري متناسب با نظام طاغوتي و يادگار سلطه طاغوت است (ر. ک. مقدمه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران). بر اين اساس، قرار بوده که طرحي غيرطاغوتي و زيبنده جامعه اسلامي طراحي شود. هر چند در آن زمان حضور گرايشات مارکسيستي و رواج تلقيات آنان، بر نفي بوروکراسي بيتاثير نبوده و اين موضع قانون اساسي نسبت به بوروکراسي، آگاهانه و تخصصي نيست؛ زيرا اين موضع که سازمان و بوروکراسي را ابزار سلطه ميداند (Morgan, 2006)، ريشه در رويکردهاي مارکسيستي دارد! بهويژه با توجه به اينکه جلوههاي مثبت و تحسينبرانگيزي در بوروکراسي وبري وجود دارد که از نگاه اين منتقدان مغفول مانده است (Ferederickson, 2000)، تا جايي که ميتوان ادعا کرد که عمده نظريه سازمان، حاشيهنويسياي بر بوروکراسي وبر است (Pourezzat&TaheriAttar, 2009) و همانا روح بوروکراسي، تعهد به عدالت اجتماعي است!
در واقع بوروکراسي وبري به شکل جالب توجهي، سالها پس از انقلاب پروتستان و بازپردازي مسيحيت، در پاسخ به نيازي جديد و برخاسته از نهضت پروتستان ابداع شده بود. در همين امتداد، ميتوان ادعا کرد که ضعف مورد هجمه مخالفان امروز، از بوروکراسي نيست و اساسا قرار نبوده است که بوروکراسي وبري با هويتي جهانشمول، در همه تاريخ مورد استفاده قرار گيرد! بلكه اين نوع سازمان در انطباق با فلسفه اجتماعي برخاسته از پروتستان ايجاد شده بود و قابليتهاي شگرف و جالب توجهي از خود بروز داده بود و آثار قابل توجهي براي توسعه جوامع غربي بر جاي نهاده بود؛ تا حدي كه ميتوان ادعا كرد، مارتين لوتر تمدن غرب را از سير انحطاط جاهليت اسكولاستيك به سوي نوگرايي رهنمون گشت و در دوران نوگرايي، وبر بوروكراسي را معرفي كرد تا به مثابه بهترين شيوه اداره به كار گرفته شود و در سير تكامل جامعه پردازشگر خود، فراخور تنوع نياز اين جوامع رو به تكثر، رشد نمايد و مدلهاي ديگر بر اساس آن توسعه يابند. براي مثال، بوروكراسي حرفهاي، بوروكراسي ماشيني، بوروكراسي بخشي، ساختارهاي ساده و ادهوكراسي بر اساس آن توسعه يافتند و سپس فراخور تحولات و توسعه تكثرگرايانه در جوامع مذكور در نيمه دوم قرن بيستم، ساختارهاي سياسي و ماموريتي را معرفي نمودند، تا اينكه در دهه اول قرن بيستم ادهوكراسيهاي حرفهاي حيات خود را آغاز كردند. (Pourezzat & Taheriatter,2009)
نكته مهمي كه از تامل بر اين سير تاريخي حاصل ميشود آن است كه ساختارهاي اداري نيز متاثر از فرهنگ و باورهاي غالب جوامع شكل ميگيرند؛ يعني ساختار سازماني نيز يك مصنوع از مصنوعات فرهنگي است كه به قول هچ از مفروضات و باورها و هنجارها و ارزشها تاثير ميپذيرد و نمادها را تحت تاثير خود قرار ميدهد (Hatch, 1997, 363)؛ نمادهايي كه گاهي در شعارهايي چون «قيام مستضعفان براي رفع استضعاف از ديگران» يا «سنگرسازي مجاهدان بيسنگر» جلوه ميكند. بنابر اين سوال اصلي پژوهش اين است كه چنين سازماني بايد چه ويژگيهايي داشته باشد!
سازمان مناسب براي تفكر جهادي
در اين جا لازم است كه گزارههاي اصلي شكل دهنده تفكر جهادي دوباره مرور شوند؛ در صورت مصاحبه با جهادگران، ملاحظه ميشود كه عمدهترين گزارههاي شكل دهنده انديشه آنان عبارتند از:
* جهاد وظيفهاي غير قابل اجتناب است که گاهي صورت عيني و گاهي صورت كفايي به خود ميگيرد؛
* مهمترين جزء تفكر جهادي مبتني بر جلوههاي دروني آن است كه عرفا آن را جهاد اكبر در مبارزه با نفس ميدانند (صحيفه امام، جلد 21، ص 205)
* يكي از مهمترين جلوههاي جهاد بيروني، مجاهدت در راه خداست كه در صريحترين شكل در جهاد دفاعي در جبهه جنگ متجلي ميگردد.
* پس از جهاد در جبهه جنگ، جهاد براي رفع استضعاف و فقر از ارزشمندترين فعاليتهاي هر انسان است.
* مرتبه جهادگران و مجاهدان به تقواي آنها بستگي دارد و هيچ يك بر ديگري برتري ندارند.
* ارزش افزوده حاصل از فعاليت جهاد، هديهاي است از جهادگران به كل جامعه.
* فراگرد فعاليت در جهاد و كسب درآمد در آن، در ارتباط با چرخههاي اقتصادي فعال در جامعه، بايد به گونهاي اداره شود كه اين مجموعه استضعافستيز، خود دچار استضعاف نشود كه اگر استضعاف تحميلي ظلم است، پذيرش و خو گرفتن به آن ننگ است (ر. ك. پورعزت و قلي پور، 1388، 55)
* اين مجموعه هفت گزارهاي، مهمترين گزارههاي ذهني جهادگران را در دوران جنگ تشكيل ميداد كه پس از جنگ به تدريج فراموش شد.
فراموشخانه تاريخ و ادغام سنت، تجدد و فرهنگ ديني
پس از جنگ، ناگهان جريانهاي اقتصادي فعال شدند و جريانهاي فرهنگي را در انزوا قرار دادند و كار بدانجا كشيد كه فرهنگ تا حد قابل توجهي تابع اقتصاد تلقي شد. بنابراين اقتصاد ليبرالزده، مشوق فرهنگ ليبرالي شد و ساخت اداري كشور با ظرفيتي منفعل، وجهه فعال به خود گرفت. در اين شرايط زلزلهاي اقتصادي اداري رخ داد و بسياري از سازههاي اقتصادي و اداري تابع فرهنگ انقلاب را فرو کوبيد، آنچنانکه زلزله شهرها را در هم ميکوبد و پس از آن، فقط تصاويري از آن همه واقعيت برجاي ميماند؛ مانند تصاويري که از طبس (دانش دوست، 1369) و بم (بهزادي، 1383) پس از زلزله باقي ماند.
در جريان اين زلزلههاي اداري و اقتصادي، نحله آزموده نشده مديريت دولتي نوين، به ويژه با تاكيد بر خصوصيسازي، كوچكسازي و برونسپاري، به آرمان انقلابيون اداري تبديل شد؛ ناگهان جامعه اداري مواجه با نهضتي شد كه حتي در امريكا و انگليس، پارادايم غالب نبود و مخالفاني جدي داشت، در حالي که عمدهترين حاميان آن پس از بازار، دستگاههاي اداري تاچر و ريگان بودند (Hughes, 2003, 44).
اين سير به همه دنيا و منجمله ايران سرايت كرد. ايران كه به شدت در برابر ليبراليسم فرهنگي و سياسي مقاومت ميكرد، ناگهان ليبراليسم اقتصادي و شايد بتوان گفت ليبراليسم اداري را مشتاقانه پذيرا گشت. حاصل اين پذيرش شتابزده، فراموشي مواضع فرهنگي و حتي سياسي جهاد بود. در واقع در اين شرايط که آشفتگي موضع ايران در برابر تحولات جهاني کاملا آشكار بود، آنچه وجهالمصالحه پيشرفت اقتصادي قرار گرفت، ارزشهاي فرهنگي بود.
در اين دوران بازخواني و حتي يادآوري ارزشها، شعارزدگي و دهه اولي(دهه اول انقلاب) ناميده ميشد. سپس به تدريج جرياني تقويت شد كه در امتداد آن، دهه اوليها و دهه دوميها، جاي خود را به دهه سوميها دادند كه در آن همه چيز فراموش شده بود، جز خاطراتي داستانگونه كه از قصه رستم و سهراب جديدتر بودند ولي عمق تراژديك آنها كمتر از آن بود؛ زيرا از اين به بعد هنرمندان حقوق بگير (نه هنرمندان مجاهد غيرقابل خريد و فروش) مدافع آن ارزشها شده بودند. پس روحيه و فرهنگ جهادي به تاريخ پيوست؛ زيرا حتي هنرمندان مجاهد نيز به تدريج از جريان هنر پس از جنگ حذف شدند و زيبايي هنر براساس معيارهايي جديد تعريف شد.
بازخواني تاريخ؛ خاطره يا مد يا حرفه
امروز در آستانه دهه چهارم پس از انقلاب، بازخواني رشادتها و حماسههاي حقيقي دهه اول يا در چهارچوب خاطرات افراد ناظر باقيمانده انجام ميشود يا در امتداد خيالپردازيهاي آنان كه نديدهاند و فقط شنيدهاند كه بر نسل اول چه گذشت! اين ناظران و شاهدان به چند دسته تقسيم پذيرند:
الف)انسانهاي خوب كمياب، شاهدان زنده و كساني كه اكنون به سختي خرج زندگي خود را در ميآورند، به ارزشهاي قديم پايبندند و اغلب مورد انتقاد اطرافيانند؛
ب) انسانها نسبتا خوب فراوان كه سطح متوسطي از زندگي را براي خود فراهم ساخته، خاطرات گذشته را دوست دارند و تأييد ميكنند، ولي به سبك امروز زندگي ميكنند.
ج) انسانهاي منطقي كه هرچند گذشته را ديدهاند، در سيرتطور جهان تغيير كردهاند، نرخ روز را دريافتهاند و به الگوي موفق نسلهاي حال و آينده تبديل شدهاند.
سير گفتمان اين سه نسل و ميزان اثرگذاري آنها، عميقترين و واقعيترين گفتمان نسل حاضر است. همين گفتمان است که امروز اعتبار دارد و مورد توجه نسل جوان است.
جهاد در آستانه تغيير در سالهاي 72- 1370
در بين سالهاي 1370 الي 1372 سرنوشت سازترين تصميمها در مورد جهاد گرفته شد؛ به طوري که اين سالها به مهمترين سالهاي حيات نهاد جهاد سازندگي تبديل شد. در همین سالها بود که بحث تحول و تغيير مطرح شد؛ کارشناسان و متخصصان دعوت شدند و به بحث و مذاکره پيرامون اين مهم پرداختند و البته پژوهشهايي نيز توسط دانشپژوهان و پژوهشگران گمنام انجام شد.
در يکي از اين پژوهشها، مهمترين عوامل موثر بر جهادگر ماندن جهاديان بررسي شد. عمدهترين اين عوامل به ترتيب کماهميتي عبارتند از:
1- حفظ امنيت شغلي؛
2- تامين معاش کارکنان (جهادگران)؛
3- توانايي دسترسي به مشاغل بهتر در خارج از جهاد؛
4- امکان پيشرفت تحصيلي؛
5- داشتن آگاهي و شناخت کافي درباره فرهنگ جهادي، پيش از پيوستن به آن؛
6- حفظ تناسب وظايف با تخصصهاي جهادگران؛
7- حذف روشهاي نامطلوب کنترل؛
8- مشارکت در تعيين اهداف، خط مشيها و تصميمگيريها؛
9- حذف قوانين و مقررات دست و پا گير؛
10- نگراني از اشتغال به مسائل دنيوي و اقتصادي پس از جنگ؛
11- رعايت عدالت در رفتار با جهادگران و مردم؛
12- اميد به تحقق اهداف جهاد (ر. ک. پور عزت، 1371 و 1372)؛
در واقع در آن زمان جهادگران واقعي، کمتر نگران مسائل اقتصادي خود و بيشتر نگران اوضاع و احوال فرهنگي تاثير پذيرفته از اقتصاد و همچنين نگران از تغيير ماهيت جهاد بودند.
البته مسئولان جهاد به آنان اطمينان ميدادند که اينچنين نخواهد شد (مجموعه مقالات اولين سمينار علمي و کاربردي جهاد سازندگي، 1372)
اما جهاد به تدريج به يک بوروکراسي ماشيني تبديل شد که از مجموعهاي از افراد حرفهاي، متخصص، ماموريت گرا و داوطلب، در کنار عدهاي بوروکرات تشکيل شده بود. به تدريج فراگردهاي رسمي استخدام از طرق قراردادي، رسمي و طرح سربازي، به تدريج بر تعداد بوروکراتها افزود و از نسبت تعداد داوطلبان به کل شاغلين جهاد کاست و اينچنين بود که جهاد سازماني شد که وزارت جهاد کشاورزي نام گرفت.
سير تطور ارزشهاي جهادي
فرض اشتباه اين است که تصور شود ارزشهاي جهاد از ميان رفتهاند؛ سنت تاريخ چنين نيست که اين ارزشها از ميان بروند! تجلي اين ارزشها در مصنوعات فيزيکي، شفاهي و رفتاري دورههاي مهمي از تاريخ حيات سازماني ايران محفوظ خواهد ماند. ولي ممکن است اين جلوهها به تدريج فراموش شوند تا در آينده فصلي از تاريخ پيش رو، فراخوانده شود که به مصداق آيه شريفه 53 از سوره مائده، ارزش اين جلوه را درک کند و شان آن را دريابد و سازماني را با حضور خدا در آن درک کند (ر. ک. رستگار و وارث، 1387)
بنابراين آنچه اتفاق افتاد را نميتوان سير عروج و هبوط ناميد؛ زيرا هرگز عروجي همهگير حاصل نشده بود! حقيقت اين است که بخشي از جامعه توفيق يافتند که به اذن حضرت حق، روزگاري از حيات طيبه آينده را در سازهاي انسانساخته درک نمايد؛ سازهاي زودگذر در حيات سازماني جامعه و ديرپا در انديشه کساني که ميخواهند جهان را سقف بشکافند و طرحي نو دراندازند.
بنابراين هرگز سير صعود و نزولي تجربه نشد. اين سازمان در يک برهه از زمان صرفا با يک فرمان، و اقتداي مجموعهاي از جوانان کشور شکل گرفت و به سرعت در سير خدمترساني به جامعه، به اوج رسيد. در اين دوره، مجموعه متنوعي از مصنوعات فيزيکي، رفتاري و گفتاري (Hatch, 1997, 211؛ Hatch & Cunliffe, 2006, 185-191 و پورعزت، 1387، 6-395) بر جاي ماندند؛ مصنوعاتي که ميتوان بر اساس آنها الگويي عملي را براي يک سازمان اخلاقي بر مبناي رفتارهاي جهادي بازشناسي کرد (صدرالسادات، 1388، 124). الگويي اخلاقي که نه تمايلي به اخلاق پروتستان و سرمايهداري غربي داشت و نه تمايلي به رفتارهاي اخلاقي برخاسته از سوسياليسم و کمونيسم معاصر آن زمان(دهه اول انقلاب)
در واقع جهاد سازندگي، الگويي از اخلاق کار در اسلام را نمايان ساخت که بر اساس آن گروهي پيدا شدند که با اخلاص، توانايي و دانش خويش را براي نيل به جامعهاي استضعاف زدوده به کار گرفتند و تنها سرمايه آنها، ايمان به خدا و اخلاص در خدمت به خلق او بود؛ و بر همين اساس، منابع عظيمي از سرمايه اجتماعي توسعه يافت که ميتوانست آينده ايران را متحول سازد؛ ولي اين سرمايه برخلاف دعاوي طراحان نظام تحول جهاد از نهاد به سازمان، از سازمان به وزارت جهاد سازندگي و سپس به وزارت جهاد کشاورزي، به سرعت در طي دهههاي دوم و سوم پس از انقلاب از ميان رفت.
بحث و نتيجهگيري
هر سازمان، سازهاي است که در تناسب با فرهنگ جامعه شکل ميگيرد. هرگاه عناصر و مفروضات فرهنگي نتوانند ارزشهاي متناسب با خود را توسعه دهند و مصنوعات مقتضي خود را توليد نمايند، جامعه با نوعي گسست فرهنگي مواجه ميشود. واقعيت اين است که نظام فکري جديد ايران پس از پيروزي انقلاب، به سازههاي سازماني جديدي نياز داشت و نهاد جهاد سازندگي نويدبخش توسعه چنين سازماني بود. ولي اين نهاد در سير تطور خود، به وزارتخانهاي بوروکراتيک تبديل شد و سپس با يک بوروکراسي سنتي ادغام گشت و به تدريج در آن استحاله شد.
جهاد سازماني بود متفاوت با همه سازمانهاي معاصر خود! ولي متاسفانه به لحاظ برخي سهلانگاريها در ثبت و ضبط مختصات ويژه فرهنگي آن و اصرار بر تبديل آن به بوروکراسي ماشيني، بسياري از ويژگيهاي منحصر به فرد خود را از دست داد و به سازماني معمولي با مختصات سازمانهاي متداول ايراني تبديل شد. بدينسان سازهاي متناسب با اهداف انقلاب، به سازهاي متناسب با نظامهاي اداري پيش از آن تغيير ماهيت داد؛ در حالي که ماهيت اين نهاد، با ادهوکراسيهاي مستقل تناسب بيشتري داشت؛ ادهوکراسيهايي وابسته به يک سيستم بوروکراتيک مرکزي؛ ادهوکراسيهايي که در قالب هستههاي مستقل جهادي، در شبکهاي از گروههاي حرفهاي و تخصصي ميتوانستند، سيستم خدمترساني بينظيري را در جهان تحولات ساختاري معرفي نمايند و سازماني ايجاد نمايند ماموريتگرا، هدفمند، کمهزينه، و ايثارگر که همواره موجوديت خود را وقف شده در جهت نيل به هدف انگاشته، مهياي رفع استضعاف از محرومين جامعه گردد. اما شرايط دورههاي پس از جنگ و استراتژيهاي توسعه اقتصاد محور، وجود چنين سازماني را تاب نياورد و در جريان استحاله فرهنگي، جهاد سازماني شد که اکنون فقط خاطرهاي دارد از سازماني که بقاي خود را در استمرار خدمت به جامعه مييافت؛ و اکنون فقط انگارههايي ذهني از آن بر جاي مانده است؛ انگارههايي پس از زلزلههاي اداري بوروکراتيک و اقتصاد ليبرالي، به مثابه «جهاد، سازماني که بود.»
امام خمینی (ره):
اگرکلمه ای بالاتر ازعشق سراغ داشتم آن را به جهاد سازندگی نسبت می دادم
نوشته شده توسط سهیل احمدی در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390
ساعت 9:12 موضوع مقالات |
لینک ثابت
چرا باید بگوییم امام خامنه ای؟
چرا باید بگوییم امام خامنه ای ؟
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
ساعت 10:46 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
شهداشرمند هایم...!؟
آغازسال جدیده
شهدا
رو فراموش نکنیم....

کی شود
تا انتقام سیلی زهرا(س)
بگیریم؟!
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه بیست و یکم اسفند 1389
ساعت 17:42 موضوع شهداودفاع مقدس |
لینک ثابت
مسافران عاشورایی
می نویسم با یاد آن چفیه ها که در باد گم شدند؛ آن پوتین ها که زیر گل و لای کارون مدفون شد.

آه، ای پیراهن های رها در آتش!
عطر نفس کدام فرشته در گریبانتان جاری بود که اینگونه سرخ، به زیارت آسمان ها رفتید؟
ای زیبا سیرتان! امواج کدام دریا در آینه چشمانتان تابیده بود که اینچنین بی قرار، به اقیانوس ها پیوستید؟
با ما بگویید، مادرانتان در گوشتان چه خوانده بودند که سبکبال تر از پرستوها به ضیافت گلوله ها رفتید؟ و عاشورایی شدید
من رفتن بی بازگشتتان را دلتنگم و سوگوار.
این کوچه های بی لیاقت ، هر نیمه شب ، جای خالی تان را با قلب هایی شرحه شرحه می گریند.
رفته اید و ما را در این شهر باتلاقی رها کرده اید.
این خیابان ها شما را کم دارند که اینچنین تلخ ، با چشمانی ورم کرده به دور خویش می چرخند.
می دانم که این عابران بی لبخند، روزی در یکی از همین خیابان ها دستان مهربانتان را رها کرده اند؛ وگرنه، این همه سوت وکور به سمت هیچ قدم نمی زدند.
رفته اید و هر ثانیه میدان های مین تازه ای در کوچه پس کوچه های این شهر سرد، چشم می گشاید.
ما بی منوّر حضور شما به دره هایی بی سر و ته پرتاب می شویم.
ای مسافران معطر! هنوز از دل آن جاده ها که شما پیموده اید، بوی بهشت می آید.بوی عاشورامیاید

هنوز در آن سنگرها که شما نفس کشیده اید، رایحه سیب جاری است.
در تار و پود آن خاکریزها که رد قدم های شما را بر پیکر داشت، سمفونی عشق، منتشر است.
ای بزرگ سرفراز! آن روز که بند پوتین هایت را می بستی، نشانه های آسمان در چشمانت پیدا بود. کوله بارت را برداشتی و به سمت درختان حماسی به راه افتادی.
رفتی آنقدر، که ابرها در آغوشت کشیدند و پرنده ها از دست های سپیدت ، روادید پرواز گرفتند. آفتاب هر روز از شکاف چشم های تو طلوع می کند. تو آن یوسفی که از بوی پیراهنت جهانی بینا شد. کوچه به کوچه این وطن پر از یعقوب هایی است که با چشمانی روشن، جاده رفتنت را شکوفه می ریزند.
رفته ای و روزهای مکرر بی تو، لحظه هایی خالی اند. رفته ای و آن بالاها به نظاره پریشانی ما ایستاده ای؛ ما که خاکسترنشین این همه بیهودگی، تحلیل می رویم.
ای شاهد جاودان! با ما سخن بگو و دریچه های نور را به رویمان بگشا!و مارا عاشورایی کن
حرفی بزن تا پنجره ها به سمت بی نهایتی زلال باز شوند. ما محتاج نگاه های آبی تو، به بهاری فکر می کنیم که از صدای ملکوتی ات شکوفه زد؛ به این باران ها که از آسمان ایثار و مجاهده ات بر کویر جان های ما فرو می ریزد.
ما هر روز برای زیارت نامه ات به پیشواز سپیده می رویم
همیشه به یاد شهدا باشیم تا آرامش بیابیم
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه بیست و یکم اسفند 1389
ساعت 17:22 موضوع شهداودفاع مقدس |
لینک ثابت
صحنه غدیر را دنبال کنی می رسی به بیت رهبری
کلاس انتظار همین طور دارد طولانی می شود و بی استاد مانده شاگردان این کلاس. شاید این کلاس استاد ندارد ولی اسناد دارد، سند کلاس انتظار دست دستان بریده عباس است، اینجا هم می شود روضه یل ام البنین خواند با این نیت که اولین آنلاین وبلاگت مهدی زهراست. او
خود گفته هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود من آنجا می آیم.پس ای دل نیتت
را خالص کن تا بهترین بازدیدکننده تاریخ را میهمان وبلاگت کنی!!
عباس
شاگرد اول کلاس انتظار است،خوب که بنگری کربلا را،می بینی عباس دستانش را
فدای مهدی زهرا کرد و انتظار را معنا.اما اینجا عده ای چشمان عبوس عباس را
دور دیده اند و برای تو و شاگردانت دارند حرف درمی آورند، از ترس حضورت
برای ظهورت نقشه می کشند و ماه را به جرم انتظار خورشید می کوبند و ستاره
را به جرم عشق ماه،مجنون را به جرم عشق لیلا،سید علی را به جرم نام علی.عجب
روزگاری شده و چه سخت است شاگرد ماندن در کلاس انتظار:"شاگرد ماندن در
کلاس انتظار سخت تر از نگه داشتن آتش در دست است."
اما نگران نباش ای مولای من که با وجود اینها، در غیبت تو ما دلمان به سیدی خوش است که وقتی دلمان تو را می خواهد به صورت ماه او نگاه می کنیم، وقتی دلمان از غروب جمعه به تنگ می
آید نوای " ای سید ما و ای مولای ما دعا کن برای ما..." سید علی را گوش می
دهیم، من در نوای او بوی تو را می شنوم . عجیب استادی کرده کلاس انتظار
را. خوب جور غیبت استاد را کشیده است.عجب پدری کرده برای ما.در غیبت تو هیچ
کس مثل او نمی توانست کلاس انتظار را اینقدر خوب اداره کند او توسلش به
توست او اشک چشمانش تو را می خواند . ما شاگرد کلاس چشم گریان سید علی هستیم.
ما انتظار را از چشمان گریان او یاد گرفته ایم،ما انتظار را از دستان
مجروح سید علی یاد گرفته ایم. کر شود گوشهایی که تاب رجز خوانی نوکر سیدعلی
را ندارد .هیچ کس مثل او دل تنگ تو نیست.دست مریزاد ای سید،ای عزیز زهرا
حقا که تو امید خورشیدی در غیاب او.پس ای مولا به
حق ستاره ها هم که نه، به حق ماه دل شکسته ات بیا. عیدانه ما در جشن جدت
رضا همین باشد. بیا و با آمدنت جشنهای ما را رضایی تر کن. آمدن با شما
آماده کردن با ما ، سروری با شما نوکری با ما ، ناز با شما خریدن با ما.
ما هم منتظریم تا تو ای حضرت خورشید بتابی بر صحن جمهوری اسلامی و
آن روز جشن واقعی ماست تا با هم نظاره کنیم جشنی را که صحنها مولودی
خوانند و رواق ها شادی کنان و حوضهای حرم بر سر زائران گلاب پخش می کنند.
از همه صحنها دیدنی تر صحن غدیر می شود که تو خودت عاشق آن صحنی، چه غوغایی
می شود آنجا: هم علی هست و هم سید علی.آری سید علی ، صحن غدیر را دنبال
کنی می رسی به بیت رهبری، ایول به قلمم که چه خوب و زیبا تمثیل کردم ولایت علی به سید علی را.سید علی ما جایش در پیش توست ای حضرت خورشید: دیروز کنار حرم جدت رضا، امروز پیش عمه ات معصومه و فردا انشاله پیش خورشید.
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389
ساعت 12:9 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
چراعميقاًازتوبيزارم؟
بسم رب الشهدا
وضو گرفته ام و با سلام به مادر مهربان تمامی عالَم قصد نوشتن می کنم. این چند خط که نمیدانم چه از آب در خواهد آمد هدیه ناقابلی است به حریم عفیف و نجیب همه خواهرانم در عرصه مجازی و دنیای حقیقی. میخواهم در این نوشته با کسی سخن بگویم.کسی که این روزها بسیار خون به دل مادران و خواهران و همسران و دختران شهدا کرد.! حدس میزنید مخاطب من کیست؟ شاید فهمیده باشید. درست است می خواهم با کسی به اسم زهرا رهنورد صحبت کنم.
سرکار خانم رهنورد
اول به رسم ادب که به حق شایسته بچه های حزب الله است ســــــــــــــــــــــــــلام و بعد غرض از مزاحمت اینکه می خواهم با شما چند کلامی صحبت کنم. چند وقتی می شود که به دنبال مجالی برای صحبت بودم اما میان خودم و شما نقطه اشتراکی که پایه صحبت باشد نمی یافتم. می خواستم چیزی باشد که به آن احاطه داشته باشم و شما هم از آن سر در بیاورید. شنیده ام که قرآن پژوهید اما من متاسفانه چیزی در این زمینه نمیدانم و نیم علم این است که بگویی لا ادری پس این موضوع را رها کنیم. و من هم به قول لینک یکی از دوستان مغزم را شست وشوداده اند!بگذریم...اما با چیزهایی که از شما میدانم آنقدر به سیاستهای آمریکایی چشم دوخته اید که صحبت از اقتصاد مظلوم کشورم که زیر پای ستوران جنگ نرم شما در حال له شدن است به جایی نمیرسیم. پس مجبورم که به ظاهر رجوع کنم و چیزی میبینم که به نظرم برای شروع بحث مناسب است. نمیگویم یک پوشش و حتی نمی گویم حجاب. می گویم یک کلمه یعنی: چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر.
هر چند مقایسه میان ما و شما به خاطر تفاوت در تعلقات مادی و معنوی، حلقه دوستان و دشمنان و دایره تولی و تبری، قیاس مع الفارق به نظر می رسد اما بیا خیال کنیم که مثل سرگرمیهای مجلات دوران نوجوانی داریم تفاوتهای میان دوشکلِ به ظاهر مشابه را پیدا میکنیم. بگذار برایت از تفاوت میان چادر ما و چادر تو چند خطی سخن بگویم.از همین اول هم روشن کنم که این تو! قطعا یعنی تو! و نه کس دیگر و این ما حقیقتا و مجازا یعنی مــــــــــــــــــــا.یعنی نسل شریف میراث داران حجاب فاطمی وعلوی که خط بطلان کشیده اند بر این مثل پر ایراد قدیمی که میگوید خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو/ که شخصا به جز زمانی که در جمع دوستان هم فکرم هستم هرگز همرنگ جماعت پر رنگ و لعاب اطرافم نبوده ام.اصلا افتخار ما نسل شریف این است که در جمع غریبه هایی که قلوبشان پر از مرض است بی رنگیم و اگر رنگی هم داریم همان سیاهی چادرهای خواهران ومادرانمان است که از خون هر شهیدی رساتر است.
اما قبلش بگذار سبک شوم و احساسم را به تو بگویم نمیخواهم جز با فریاد تبری از خودت و همسرت و دوستانت با پس زمینه دیگری این نوشته را بخوانی.آهنگهای لایت رمانتیک شایسته همان جلسات خرابکارانه خودتان است.این نوشته را فقط و فقط باید با مارش جهاد الی الله بخوانی و دیگر هیچ.سرکار خانم رهنورد بدان و آگاه باش که من با تمام قلبم از تو بیزارم و با تمام توانم در برابر خدا از تو بیزاری می جویم. خدا نکند که اسم مرا در زمره دوستداران امثال شما بنویسند.
سرکار خانم رهنورد
گفتم شهید یادم افتاد به شهدای فتنه.یادم افتاد به اینکه وقتی تو و همدستانت مردم را تشویق به ریختن در خیابانها می کردید وقتی نفس لجام ِ رفتار شما را در دست گرفته بود و جز دلارهای درشت آمریکایی چیزی نمیدید من به حرمتی فکر میکردم که دارد از بین می رود. وقتی تو و دوستانت سرمست پول و سرمایه واریزی به حسابتان بودید من شب ها به خاطر سرمایه اجتماعی که داشت از بین میرفت خواب به چشم نداشتم. یادم افتاد که اگر فداکاری جوانهای مخلص بسیجی نبود همین کسانی که سنگشان را به سینه میزنی هم چون سگان هار به دامان شما چنگ می انداختند و نابودتان می کردند. حیف که نمیفهمی و هرگز نخواهی فهمید که هر چه هستی را مدیون شهدای انقلابی از آغاز تا کنون
سرکار خانم رهنورد
حاشا به غیرت شما؟ کجاست پس آن خروش حیدری؟ نشسته ای و تماشا میکنی که میراث مادر را به یغما میبرند و ساکتی؟ پس کجاست شور حسینی همسرت؟ شعارتان یادت هست؟ نمیدانم شما که از همان ابتدا خواب همه چیز را دیده بودید چطور به خودتان جرا ت دادید نام زیبای مولایم حسین را بر زبان آورید؟ شرم دارم از گفتن اما مینویسم که فریاد بزنم مظلومیت مولایم حسین را! شرم نکردی وقتی پارچه سبز و مطهر حرم مولایم حسین را بر سر سگان این بالانشینان شهر دیدی؟ شرم نکردی از عاشورا؟ خجالت نکشیدی که همسرت این از خدا بی خبران شورشی ِ خارجی عاشورا راخداجو خواند؟ راستش را بگو چند تا از این همه بیانیه را خود همسرت نوشته و چند تایش دیکته ناقص تو را یدک میکشد؟ نمیدانم چرا اما در میان همه این ریاکاری ها حضور زنانه پر از شور خودنمایی را حس میکنم. خدا کند که با همانهایی محشور شوی که سنگشان را به سینه میزنی. خدا کند که اگر بهشت هم میروی راه بهشت تو از لندن و واشنگتن بگذرد.خوش ندارم حتی در راه بهشت هم با تو رو به رو شوم که بد جور از تو بیزارم. و انشالله این بیزاری مرا خون پاک شهدا آبیاری خواهد کرد تا دنیا دنیاست.
و اما بعد!!! سر کار خانم رهنورد
سخن کوتاه تفاوت میان چادر ما و چادر تو در یک عبارت خلاصه می شود:
چادر برای تو تنها چند متر پارچه است و برای ما نشانه بودن
مصداق حرفم همین بس که تو و همفکرانت هر جا که چادر را سد راه ببینید نه فقط چادر که حجاب از سر بر میدارید و هواخواهی ِمشتی انسانِ از خدا بی خبرِ لذت طلبِ هوسران را به جان میخرید.
شاید علت این باشد که تفاوت میان من و تو که منشا تفاوت میان این چادر مقدس است؛ در این است که
توهنوزهم بدنبال آرایش صورتی ومن هرروزدرپی ویرایش سیرت هستم
تو میخواهی که دنیایی با ثروتهایش تحسینت کند و من دنیایم همان لبخند محبت مادر شهیدی است که شاید از تمام دنیا یک آجر هم برای خود نداشته باشد، تو میخواهی مرکز توجه باشی و من از حجاب دیده نشدن را آموخته ام. تو میخواهی................
بگذریم که تا همین جا هم اگر حوصله کردی و خواندی لطف حق است میترسم اگر بیشتر بگویم و نفهمی حرفم را و مرا به جهالت متهم کنی. شخصا دعا میکنم که اگر جاهلم میخوانی خداوند تو را از شر جهل مرکب نجات دهد. اگر عاقل باشی بلند میگویی آمـــــــــــــــین
صدایت را نمیشنوم اما مرا به تجسس چه کار شاید در دلت گفته باشی
خداوند یار و نگهدارت باشد و تو را مشمول هدایت مجدد خود قرار دهد
راستی حرف آخر: تفاوت اصلی میان من و تو شاید در این باشد که من به اسلام ناب محمدی پایبندم و تو به اسلام آمریکایی
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه یکم اسفند 1389
ساعت 10:53 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
يه روز . . .
روز یه ترک بود …

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد
او برای مردم ایران ، آزادی می خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند
...
...
...
یه روز یه رشتی بود…
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.
...
...
...
یه روز یه اصفهانی بود…
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.
...
...
...
یه روز یه …
ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و … !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند
و از آن پس “یه روز یه … بود” را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به “جوک ها ” و “طعنه ها” و “تمسخرها” سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی
نوشته شده توسط سهیل احمدی در شنبه بیست و پنجم دی 1389
ساعت 19:58 موضوع جنگ نرم |
لینک ثابت
درباغ شهادت باز باز است...
باب شهادت هرگز مسدود نخواهد شد و اگر خداوند متاع وجود تو را خریدنی یابد، هر جا که باشی تو را به بهشت خاص خویش فرا خواهد خواند. /شهید آوینی
گوش کن. آیا نمی شنوی ندای «هَل مِن ناصر یَنصرنی» را که از پس تاریخ به گوش می رسد؟
ندایی که از حنجره ای دریده به گوش می رسد.
مختار به این ندا رسید.
یا نه بهتر گوش کن. صدای نزدیک تری می گوید: از شیطانهای بزرگ و کوچک نهراسید و برای دفاع از اسلام و کشورهای اسلامی بپا خیزید..
سربازان در قنداق و گهواره لبیک گوی این صدا شدند.
اگر باز هم نمی شنوی صدای نزدیک تری هم هست. برای شنیدن این صدا فلش بک تاریخ نیاز نیست. «أین عمار» گوش فلک را کر کرده است.
سال 61 هجری نبودیم. سال 57 نبودیم. اما اکنون هستیم.... افسران جوان جنگ نرم شما چه می کنید با این ندا؟
نکند چون کوفیان بوته های خشک بیابان باشیم که زود آتش بگیریم و زود بسوزیم و خاکسترمان برجای بماند؟؟؟
قرار نیست در گذشته بمانیم اما گذشته را صدها و هزارها بار مرور می کنیم که اهل مکه نباشیم. از کوفیان عبرت بگیریم و جزو توابین نباشیم. ما اهل مکه نیستیم که از خون برادرانمان بگذریم. ما اهل کوفه نیستیم که بیعت بشکنیم. ما تواب نیستیم که در زمان خود نباشیم و بعدها به حسرت و پشیمانی توبه کنیم. ما افسر جوان جنگ نرمیم که چشم به ندای اماممان دوخته ایم. نظاره گر آسمان شهادتیم و از دفاع و فدای جان و مال نمی هراسیم.
حاج صادق باز هم بخوان:
اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز باز است

اگر 8 سال دفاع مقدس در تاریخ هک شده 8 ماه دفاع مقدس را به چشم دیده ایم.
اگر سرداران شهیدمان را ندیدیم اساتید شهیدمان مقابل چشم هایمان جام شهادت نوشیدند.
|
استاد شهیددکتر مسعود علی محمدی |

|
|
استاد شهیددکتر مجید شهریاری |

|
|
استاد جانبازدکتر فریدون عباسی |

|
|
|
|
ما اهل کوفه و مکه نیستیم. ما افسران جنگ نرمیم. و در این راه از خون شما نمی گذریم.
آی فتنه گران و خودفروختگان! آی سردمداران حقوق بشر! آی دست نشاندگان شیطان! ندای افسر جوان جنگ نرم این است: گیرم که زدید، گیرم که کشتید، با رویش جوانه چه می کنید؟
قلم به دست و علم بر دوشیم و کینه دشمنی شما را هر روز تجدید می کنید و از خصمتان هیزم می افکنیم و آتش این بغض را شعله ور نگاه می داریم تا مختار باشیم و انتقام گیریم. تا زمان انتقام خون پاک شهیدانمان فرا رسد. تا منتقم موعود با شمشیر انتقام گیرش ظهور کند.
خط نامه های ما کوفی نیست که زود آتش بگیریم و بسوزیم و خاکسترمان بر جای ماند. زبیری نیستیم که از خون برادران شهیدمان بگذریم. عمار رهبریم که تا پای جان به پایش نشسته ایم.
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه بیستم دی 1389
ساعت 10:28 موضوع جنگ نرم |
لینک ثابت
برگه امتحانی ما بچه حزب اللهی ها...
آدم دلش میسوزد برای آنهایی که یک عمر است دارند زور میزنند و هنوز دو دوتایشام میشود چهار تا. آنها که اگرخیلی سنگ روی سنگ بنا کنند، ساخته شان میشود آسمانخراشی که با همه توانش فقط توانسته خراشی باشد بر عظمت آسمان. خیلی که دقیق زمانشان را مدیریت کنند سر هفتاد سالگی ریق رحمت را سر خواهند کشید. خیلی که خوب پیشرفت کنند بمب اتم میسازند و خیلی که دقیق اتم ها را تجزیه کنند به الکترونهایی میرسند که یک عمر است دارند دور خودشان میچرخند.
اما... اما تو نخبه شیعه ای برادر.
اگر از تو پرسیدند دو دوتا؟ بگو حداقلش چهارتا. اگر پرسیدند 17 بزرگتر است یا هزار؟ بگو 17، همان هفدهی که در خط شیر جنوب کارون یک لشکر عراقی را معطل خودش کرده بود.
اگر در کلاس زیست شناسی ا زتو پرسیدند چهار روز تشنگی چه بلایی سر متابولیسم بدن انسان میآورد؟ بگو مردانگی و غیرت و رشادت را افزایش میدهد و گردان حنظله را هم به عنوان مثال در برگه امتحانیت بنویس.
اگر گفتند اتم از چه چیزهایی تشکیل شده؟ بگو از الکترونهایی که دیوانه وار و عاشقانه به دور همه هستیشان میچرخند و بنویس که ما آن الکترونهایی هستیم که دور ولی فقیهمان می چرخیم.
اگر گفتند جامد را تعریف کنید؟ بگو جامدات همان خواص بی بصیرت هستند که در اوج فتنه ها فوقش میتوانند فقط در جای خودشان بلغزند.
اگر پرسیدند پس مایع چیست؟ بگو مایعات همان بادمجان دور قابچینان نان به نرخ روز خوری هستند که به شکل ظرفشان در میآیند.
اگر گفتند دایره چیست یک وقت نگویی مجموع نقاطی که از یک نقطه به یک اندازه فاصله دارند! بگو دایره مجموع نقاطی است که این دهر لا کردار هرچه قدر مکر کرده است نتوانسته بیش از این آنها را از مرکز خود دور کند؛ و بگو ما آن نقطه هایی هستیم که با وجود همه فساد و تمایلات نفسانی هنوز فاصله مان با مرکز عالم زیاد نشده است.
اگر پرسیدند فرض کنید یک نفر پای پیاده به سمت مشهد برود و دیگری با یک بنز آخرین سیستم، کدام یک زودتر میرسد؟ بگو هیچ کدام. بگو آنکسی زودتر میرسد که سوار بر مرکب سرخ شهادت باشد و راه هزار ساله را یکشبه طی کند.
اگر در امتحان هنر گفتند هنر را در یک جمله تعریف کنید و مثال بزنید؟ بگو شهادت هنر مردان خداست و برای مثال بنویس همت و باکری که خودشان هم به اندازه همسرانشان جزو خانواده شهدا هستند یا بنویس همان شهیدی که هیچ زمین و خانه و ماشین و ویلایی به نامش نیست جز اسم کوچه ما.
اگر گفتند از انتگرال چه استفاده ای میشود؟ بگو از انتگرال نه برای محاسبه مساحت که برای محاسبه عمق زیر منحنی استفاده میشود و توضیح بده بعضی افراد زندگیشان یک خط مستقیم نیست، بالا و پایین دارد. منحنی است. از انتگرال برای این استفاده میشود که عمق زندگی گنده لات محلات تهران که به فرمانده گردان در دفاع مقدس تبدیل شده است محاسبه شود.
اگر در امتحان جغرافی پرسیدند کوفه کجاست؟ بگو کوفه جا نیست؛ کوفه زمان است. کوفه سیاهچال تاریخ است که دنیا پرستان آلوده به روزمرهگی در آن خواهند پوسید و بنویس ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.
و در آخر اگر گفتند روش تهیه انقلاب جهانی اسلام را بنویس؟ بگو یک جو معرفت را در ظرفی ریخته و یک قطره اشک بر مصیبت کربلا را به آن اضافه میکنیم، بعد آن را روی حرارت عشق امام حسین که تا قیامت در دلها است حرارت میدهیم تا خوب گر بگیرد، سپس یک اقیانوس نفرت از دشمنان اهل بیت را به آن اضافه کرده و میگذاریم تا 1400 سال بگذرد تا حسابی جا بیفتد. در آخر آنرا در برابر نفس حق نایب امام زمان قرار میدهیم تا قوام بیاید. حالا خروش لازم برای انقلاب جهانی اسلامی آماده است.
آهای بچه شیعه نخبه حزب اللهی، نمره ات بیست
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه هشتم آذر 1389
ساعت 9:48 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
حجاب واصل آزادي
ایرادی که بر حجاب گرفته اند این است که موجب سلب حق آزادی که یک حق طبیعی بشری است میگردد و نوعی توهین به حیثیت انسانی زن به شمار می رود.
می گویند احترام به حیثیت و شرف انسانی یکی از مواد اعلامیه حقوق بشر است. هر انسانی شریف و آزاد است. مرد باشد یا زن، سفید باشد یا سیاه، تابع هر کشور یا مذهبی باشد. مجبور ساختن زن به این که حجاب داشته باشد بی اعتنایی به حق آزادی او و اهانت به حیثیت انسانی اوست. عزت و کرامت انسانی و حق آزادی زن و هم چنین حکم مطابق عقل و شرع به این که هیچ کس بدون موجب نباید اسیر و زندانی گردد و ظلم به هیچ شکل و به هیچ صورت و به هیچ بهانه نباید واقع شود ایجاب میکند که این امر از بین برود. یک بار لازم است تذکر دهیم که فرق است بین زندانی کردن زن در خانه و بین موظف دانستن او به اینکه وقتی می خواهد به مرد بیگانه مواجه شود پوشیده باشد. در اسلام محبوس ساختن و اسیر کردن زن وجود ندارد. حجاب در اسلام وظیفه ای است که بر عهده زن نهاده شده که در معاشرت و برخورد با مرد باید کیفیت خاصی را در لباس پوشیدن مراعات کند.
این وظیفه نه چیزی است که با حیثیت و کرامت او منافات داشته باشد و یا تجاوز یه حقوق طبیعی او که خداوند برایش خلق کرده است محسوب شود.
اگر رعایت پاره ای مصالح اجتماعی زن یا مرد را مقید سازد که در معاشرت روش خاصی را اتخاذ کنند و طوری راه بروند که آرامش دیگران را برهم نزنند و تعادل اخلاقی را از بین نبرند چنین مطلبی را زندانی کردن یا بردگی نمی توان نامید و آن را منافی حیثیت انسانی و اصل آزادی فرد نمی توان دانست. در کشور های متمدن جهان در حال حاضر چنین محدودیت هایی برای مرد وجود دارد. اگر مردی برهنه یا در لباس خواب یا حتی با پیژامه بیرون آید پلیس ممانعت کرده و به عنوان اینکه این عمل بر خلاف حیثیت اجتماع است او را جلب می کند. هنگامی که مصالح اخلاقی و اجتماعی افراد اجتماع را ملزم کند که در معاشرت اسلوب خاصی را رعایت کنند مثلا با لباس کامل بیرون آیند چنین چیزی نه بردگی نام دارد و نه زندان و نه ظلم و ضد حکم عقل به شمار می رود.
بر عکس پوشیده بودن زن در همان حدودی که اسلام معین کرده موجب کرامت و احترام بیشتر اوست زیرا او را از از تعرض افراد جلف و فاقد اخلاق مصون می دارد. شرافت زن اقتضا می کند که هنگامی که از خانه بیرون می رود متین و سنگین و با وقار باشد در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچ گونه عمدی که باعث تحریک و تهیج شود به کار نبرد ،عملا مرد را به سوی خود دعوت نکند . معنی دار لباس نپوشد و... ممکن است زن یک طرز لباس بپوشد یا راه برود که اطوار و افعالش حرف بزند، فریاد بزند که به دنبال من بیا، سر بسر من بگذار ، متلک بگو، در مقابل من زانو بزن ، اظهار عشق و پرستش کن. آیا حیثیت زن ایجاب می کند که اینچنین باشد ؟ آیا اگر ساده و آرام بیاید و برود، حواس پرت کن نباشد و نگاه های شهوت آلود مردان را به سوی خود جلب نکند بر خلاف حیثیت زن یا بر خلاف حیثیت مرد یا بر خلاف مصالح اجتماع یا بر خلاف اصل آزادی فرد است؟
شما اگر از فقها بپرسید آیا صرف بیرون رفتن زن از خانه و خرید کردن زن ولو این که فروشنده مرد باشد یا شرکت کردن زن در مجالس و اجتماعات ممنوع و حرام است؟ جواب می دهند نه.آیا تحصیل زن ، فن و هنر آموختن زن و بلاخره تکمیل استعداد هایی که خداوند در وجود او نهاده است حرام است ؟ باز جواب منفی است. فقط دو مساله وجود دارد یکی اینکه باید پوشیده باشد و دیگر اینکه بیرون رفتن به صورت خودنمایی و تحریک آمیز نباشد. در پایان :
این سخن استاد مطهری چه زیباست : حجاب مصونیت است نه محدودیت
نوشته شده توسط سهیل احمدی در یکشنبه سی ام آبان 1389
ساعت 11:51 موضوع مقالات |
لینک ثابت
نان و نمک شهدا را خوردیم و نمکدان را...
از شهدا تنها عکسی به یادگار در خانه داریم و راه و منش و سیره شهدا را به موزه تاریخ فرستادیم، بر روی خون شهدا پا نهادیم و ثمره خونشان را پایمال کردیم
شهدا را برای کسب منافع مادی و مناصب خود دستمایه نمودیم
رزمندگی را بهانه ای برای رسیدن به مقام و پست و مطامع دنیایی قرار دادیم
شهدا شرمنده ایم ...

نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389
ساعت 14:11 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت
مولای مهربانی!من یک دانشجوی بسیجی هستم...

هوالشهید
شقایق های ما مجنون عشقند
همه دیوانه و دلخون عشقند
خراسانی ترین سید مخور غم
بسیجیان حواریون عشقند
نامه ام را به دست قاصدک ها می سپارم تا برایم خبر از دیدار یار بیاورد.
سلام بر تو ای آقای تمام خوبی ها!
من با افتخار می گویم که یک بسیجی ام که به دور شمع وجود حضرت ماه می گردد!
مولای من!
ما به عشق وجود شماست که نفس می کشیم و می جنگیم در این جنگ نرم!
فرمانده ی قلب من!
سال گذشته جنگیدیم در 8 ماه دفاع مقدس
وچند سالی ست که می جنگیم در دانشگاهی که هرلحظه حضور در آن جنگی ست مقدس.
مقتدای خوبان!
همه ی این روزها و ساعت ها را به عشق مقام ولایت و ولی امر خودمان است که می جنگیم
و باز هم نفس می کشیم در شهری که عطر حضور شما در آن است.
اما آقا جان!
فقط یک آرزو دارم:
اینکه یک بار از ورای عکس ها و پوسترها و تصویر تلوزیونی
سیمای نورانی مردی راببینم که از تبار خورشید است.
من یک دانشجوی بسیجی هستمٰ؛
اما در هر دیداری که دانشجویان و بسیجیان شرف حضور پیدا می کنند
باز هم من؛ جا مانده ی این قافله ام
و باز هم این فرصت های برابر نابرابر میشود.
رهبر جانبازم!
خراسانی ترین سید!
همه می آیند کنار حضرت ماه و من همچنان می سوزم در شوق وصال.
از آقا و رهبرم یک خواهش دارم که فقط یک بار به من لیاقت حضور بدهید.
مولای مهربانی!
می سوزم؛ می سوزم؛ می سوزم...
و چقدر سخت است انتظاری که نمی دانم وصال را در کدام لحظه ی آن بگنجانم.
من از امروز با امید دیدار شما نفس می کشم
و می دانم که فرمانده ی قلبم لباس امید بر تن لحظه های بی قراری من می کند.
فرمانده ی خورشید!
دل نوشته ی کوچکترین سرباز کویت را با لحن بغض و دلتنگیش بخوان!
چشم انتظار ترین سرباز کویت...
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ \____________________
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\
ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ یا امام خامنه ای ִ \
ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲
ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
ּ ּ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\
ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞
ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞
ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯
ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ۞ִִ ִ ִ ִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ
نوشته شده توسط سهیل احمدی در دوشنبه هفدهم آبان 1389
ساعت 17:27 موضوع دلنوشته |
لینک ثابت